تبلیغات
دانشمند کوچولو - موش دانا
 
دانشمند کوچولو
وبلاگ کودکان(علمی-هنری-سرگرمی)
سه شنبه 26 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد پویا قورچیانی
012.gif

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.

یه جنگلی بود که درختان آن روز به روز افسرده  می شد. آب چشمه هایش کمتر و کمتر می شد. در این جنگل موشی بود که خیلی جاها سفرکرده بود و چون خیلی باهوش بود، هر چه را می دید سعی می کرد آن را به تجربیات خود اضافه کند و آن را یاد بگیرد .

به همین دلیل اطلاعات او از همه ی حیوانات آن جنگل بیشتر بود. این موش بین حیوانات به موش دانا ملقب شده بود و همه او را موش دانا صدا می زدند.

موش دانا به دوستان خود گفت بهتر است به فکر ترک این جنگل باشیم و به جنگل دیگری برویم. دوستان او چون می دانستند موش دانا حرف بی ربطی نمی زند، حرف او را قبول کردند و به دستور موش خود را آماده ترک آن جنگل کردند .

آن ها رفتند تا جایی جدید برای زندگی پیدا کنند. اتفاقا به جایی رسیدند که خیلی جای خوبی بود. موش از آن ها خواست که در این جا برای خود لانه ای بسازند .

دوستان موش دانا که خاله سوسکه، عنکبوت سیاه، هزار پا و مارمولک بودند به حرف موش دانا زیاد اهمیت ندادند و مشغول بازی و تفریح شدند ولی موش بلافاصله شروع به کندن زمین کرد و بعد یکی دو روزی با زحمت فراوان بالاخره توانست لانه ی خود را آماده کند. دوستان بازیگوش او در حال تفریح بودند و صدای  قهقهه آن ها هر روز شنیده می شد .

موش دانا بعد از اتمام کار ساخت لانه به فکر جمع کردن آذوقه افتاد و رفت دنبال آذوقه و یکی دو روزی هر چقدر که می توانست آذوقه فراهم کرد و  دوستان خود را به میهمانی دعوت کرد. آن ها دور هم خیلی خوشگذراندند و در آخر موش دانا به آن ها توصیه کرد دوستان من به فکر فردا هم باشید. وضعیت هوا همیشه همینجوری نخواهد بود. سعی کنید لانه ای محکم برای خود تهیه کنید .

آن ها از هم خداحافظی کردند و رفتند چند روزی به همین روال گذشت اما هنوز هیچ یک از دوستان موش لانه ای نساخته بود. چند روزی گذشت و هوا بطور ناگهانی سرد شد .

دوستان موش دانا به فکر لانه ساختن افتادند . آن ها بدلیل سردی هوا خیلی سریع لانه ای درست کردند که خیلی هم محکم نبود. بعد از ساعتی هوا طوفانی شد و در اولین ساعات شروع طوفان همه ی دوستان موش دانا لانه ی نچندان محکم خود را از دست دادند و همگی بی پناه شدند.

تحمل  این وضعیت برای همه ی آن ها خیلی سخت بود و همه ی آن ها در صحبت های خود متوجه این نکته شدند که باید برای راه علاج به سراغ موش دانا بروند و از او کمک بگیرند. آن ها باهم به سراغ موش دانا آمده و مشکل خود را با او در میان گذاشتند. موش دانا از آن ها دعوت کرد که به لانه ی او بیایند و چند روزی را با او زندگی کنند و بعداز پایان طوفان و خوب شدن هوا به فکر سرپناهی محکم برای خود باشند. آن ها قبول کردند و چند روزی را با هم در کنار هم به خوبی و خوشی سپری کردند و از خاطرات شیرین گذشته ی خودشان تعریف کردند. خیلی به آن ها خوش گذشت و بعد از اینکه طوفان فروکش کرد، آن ها همگی با همفکری همدیگر و کمک به همدیگر برای ساخت لانه ای محکم برای هم کار را آغاز کردند  

آن ها سال های زیادی را در کنار هم با شادی و خوشی زندگی کردند .


007.gif




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان کودکان، داستان کودکانه، داستان برای کودکان،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام دوستان خوبم به وبلاگ من خوش آمدید. من محمد پویا هستم و این وبلاگ را برای تمام بچه های خوب ایران درست کردم.

مدیر وبلاگ : محمد پویا قورچیانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :