تبلیغات
دانشمند کوچولو - قصه ی سیب
 
دانشمند کوچولو
وبلاگ کودکان(علمی-هنری-سرگرمی)
سه شنبه 25 تیر 1392 :: نویسنده : محمد پویا قورچیانی

روزی روزگاری در یک روستایی درختی بود که هر پنج سال یک بار یکی از سیب هایش با بقیه فرق می کرد و هر کسی این سیب را می خورد آینده را می دید.

 پادشاهی سه پسرداشت که همگی برسر به قدرت نشستن به جای تخت پادشاهی با هم بحث می کردند .

روزی پدر، آن ها را خواست و گفت فرزندان من وقت آن رسیده که من یکی از شماها را به عنوان پادشان به مردم معرفی کنم.

 من به شما ماموریت می دهم که هر سه بروید و گرانبهاترین چیز دنیا را برایم بیاورید.

 هر کس گرانبهاترین را آورد، او را انتخاب خواهم کرد. هر سه کوله بارشان را جمع کرده و راه افتادند.

 هر کدام به سمتی رفتند. پسر بزرگ به کشور چین رفته و کاسه ای بسیار گران قیمت را خرید و به سمت پدر برگشت.

پسر وسطی به هندوستان رفت و طوطی سخنگویی را خریداری کرده و به پیش پدر برگشت. ولی پسر کوچک به جهانگردی روی آورد و هر که را که دانا می دید به پیش آن می رفت و چیزی یاد می گرفت. بطوری که هر چه پول داشت در این راه خرج کرد و مجبور شد به کار کردن روی آورد. وی در پی کار جویی سر از روستایی در آورد. به نزد  باغدار پیری که صاحب زنی پیر بود رفت و در باغ او مشغول کار کردن شد.

 روزها و ماه ها گذشت و باغ سیب پربار شده بود. پیر مرد و پیر زن با او بسیار خوشرفتاری می کردند.

 روزگار بسیار خوش می گذشت. روزی از روزها پسر پادشاه که دیگر کوله باری از تجربه شده بود تصمیم گرفت با اندک سرمایه ای که از باغداری به دست آورده بود به نزد پدر برگردد. ماجرا را با پیرمرد در میان گذاشت و پیرمرد بسیار از رفتن او ناراحت شد اما چاره ای نبود، باید پسر به نزد پدرش برمی گشت .

پیرزن با اندوه و غم کوله باری برای پسر آماده کرد و با هم با گریه و زاری خداحافظی کردند. پسر وقتی از در خانه بیرون می رفت دزدان و راهزنان به خانه حمله کردند و دارو ندار مرد باغدار را بردند.

 پسر مجبور شد پولی را که پس انداز کرده بود و در جای امنی از لباسش مخفی کرده بود به باغدار بدهد.

 باغدار در نهایت شرمندگی سیبی را به رسم یادگاری به پسر داد و پسر قول داد که به زودی دوباره به آن ها سر بزند و از آن ها خداحافظی کرد و از خانه دور شد.

 چون پولی نداشت مجبورد بود بیشتر راه را با پای پیاده برود. در طول مسیر خسته و کوفته بدون غذا خوابید و بعد از بیدارشدن چاره ای جز خوردن آن سیب ندید.

 پسر مشغول خوردن سیب بود که متوجه شد در بدن او تغییراتی رخ می دهد.

 پس از پایان  متوجه شد که چیزهایی را می داند که قبلا نمی دانست این همان دیدن آینده بود.

پسر اتفاقی صاحب سیبی شده بود که قبلا صحبتش را کرده بودیم با هزار زحمت به پیش پدر رسید .

قبلا برادرانش به خدمت پدر رسیده و اشیای خریداری شده را به او تقدیم کرده بودند .

 پدر از پسر کوچک سوال کرد تو چه آورده ای؟

پسر جواب داد کوله باری از تجربه و آینده نگری و دیدن آینده !!!!!

شاه با دیدن این همه تجربه و دانایی و باشنیدن جریان سفر پسر، او را به عنوان پادشاه به مردم معرفی کرد.

پسر با لباس پادشاهی به آن روستا رفت و پیرمرد باغدار و پیرزن را به قصر خود آورد و دستور داد دزدان و راهزنان را پیدا کرده و به مجازات برسانند .

                                                                               شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان کودکان، داستان کودکانه، داستان برای کودکان،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام دوستان خوبم به وبلاگ من خوش آمدید. من محمد پویا هستم و این وبلاگ را برای تمام بچه های خوب ایران درست کردم.

مدیر وبلاگ : محمد پویا قورچیانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :