تبلیغات
دانشمند کوچولو - خال خالی
 
دانشمند کوچولو
وبلاگ کودکان(علمی-هنری-سرگرمی)
جمعه 5 مهر 1392 :: نویسنده : محمد پویا قورچیانی

5.gif

یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.      
بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند. مامان کفشدوزک کفش های قشنگی درست می کرد. همه ی حیوانات جنگل مشتری کفش های او بودند. بابا کفشدوزک هم کفش های دوخته شده را به فروشگاه جنگل می برد و می فروخت. خال خالی کوچولو خیلی دلش می خواست مثل مادرش کفش بدوزد ولی پدر و مادرش به او می گفتند: «تو هنوز کوچکی و کار کردن برای تو زوده، تو حالا حالاها باید بازی کنی.» خال خالی کوچولو هم توی کارگاه، پیش مامانش می نشست و کفش دوختنش را تماشا می کرد.
یک روز خبر خوشی توی جنگل پیچید، خبر عروسی خاله سوسکه. این خبر حیوانات را به فکر خریدن کفش و لباس نو انداخت. همه دلشان می خواست با کفش و لباس نو در جشن عروسی شرکت کنند. بابا کفشدوزک اسم حیواناتی را که کفش می خواستند نوشت و به مامان کفشدوزک داد تا برایشان کفش بدوزد. مامان کفشدوزک چندین روز پشت سر هم کارکرد. آنقدر دوخت تا خسته شد اما برای تمام حیواناتی که کفش سفارش داده بودند، کفش دوخت. بابا کفشدوزک تمام کفش ها را به حیوانات داد. آن ها خوشحال شدند و از او و مامان کفشدوزک تشکر کردند. در جنگل سبز رسم بر این بود که هرکس برای دیگران کاری انجام می داد، آن ها هم در مقابل برایش کاری انجام می دادند؛ مثلاً برایشان خوراکی می آوردند. حیوانات جنگل آنقدر خوراکی برای بابا و مامان کفشدوزک آوردند که انبارشان پرشد. آن ها از این موضوع خوشحال بودند ولی مامان کفشدوزک آن قدر کار کرده بود که خسته و بیمارشد و در رختخواب خوابید. خال خالی و بابا کفشدوزک هم مواظبش بودند تا حالش خوب شود.
سه روز بیشتر به عروسی خاله سوسکه نمانده بود که آقا و خانم هزارپا به سراغ مامان کفشدوزک آمدند و از او خواستند برایشان کفش بدوزد تا بتوانند با کفش نو در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کنند، اما وقتی دیدند او در رختخواب خوابیده و حالش خوب نیست، ناراحت شدند و رفتند.
فردای آن روز وقتی مامان و بابا کفشدوزک از خواب بیدار شدند، دیدند یک عالمه کفش اندازه ی پای هزارپاها توی کارگاه کنارهم چیده شده است. آن ها با تعجب به کفش ها نگاه می کردند و نمی دانستند چه کسی آن همه کفش را دوخته است.اما وقتی در گوشه ی کارگاه خال خالی را دیدند که لنگه کفشی در دست دارد و خوابش برده است، فهمیدند کسی که کفش ها را دوخته، خال خالی بوده که تمام شب بیدار مانده و برای خانم و آقای هزارپا کفش دوخته است. آقای کفشدوزک خال خالی را بغل کرد و او را توی تختش گذاشت تا راحت بخوابد. مامان کفشدوزک هم استراحت کرد تا بلکه حالش زودتر خوب شود. باباکفشدوزک به خانه ی هزارپاها رفت و کفش های آماده شده را به آن ها داد.هزارپاها خیلی خوشحال شدند و به بابا کفشدوزک مقداری داروی گیاهی دادند تا به مامان کفشدوزک بدهد . باباکفشدوزک داروها را به مامان کفشدوزک داد. حال مامان کفشدوزک خیلی زود خوب شد و توانست همراه خال خالی و بابا کفشدوزک در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کند. روزجشن عروسی، تمام حیوانات کفش های نو پوشیده بودند و می رقصیدند. هزارپاها که فهمیده بودند کفش های آن ها را خال خالی دوخته، کفش هایشان را به دوستانشان نشان می دادند و می گفتند: « ببینید خال خالی کوچولو چقدر هنرمنده! این کفش ها را خال خالی دوخته.ببینید چقدر قشنگ دوخته، دستش دردنکنه، حالا مامان کفشدوزک یه همکار خوب و زرنگ داره و می تونه برای همه کفش بدوزه.» مامان کفشدوزک و بابا کفشدوزک هم خوشحال بودند و به پسرشان افتخار می کردند.

آن روز حیوانات جنگل سبز به افتخار خال خالی و پدر و مادرش دست زدند و هورا کشیدند و از آن ها تشکر کردند. خاله سوسکه هم دسته گل قشنگی را که توی دستش گرفته بود به خال خالی کوچولو هدیه کرد.

pl15a.gif




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان کودکان، داستان کودکانه، داستان برای کودکان،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام دوستان خوبم به وبلاگ من خوش آمدید. من محمد پویا هستم و این وبلاگ را برای تمام بچه های خوب ایران درست کردم.

مدیر وبلاگ : محمد پویا قورچیانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :